تبليغاتX
ღ*ღ رویای خیس ღ*ღ






درد و دل


آثار بجا يك دختر رویایی


از خط خطی های


دوستان رویایی من


از دیگر قصرهای رویایی من


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



هرچه میخواهد دل تنگت بگو...

سلام:

 

همون طور که از موضوع این پست معلومه،این قسمت مخصوص درد و دله،

 

اونایی که منو دوست خودشون میدونند،میتونند با من درد و دل کنند...

 

اما اول من میخوام باهاتون درد و دل کنم...بذارین از اولش بگم:

 

من توی یه روز بهاری توی بیمارستان سیدالشهدا به دنیا اومدم...البته مامان

 

و بابام منو با نذر و نیاز به دست آوردند...

 

مامانم بچه دار نمیشد،چند تا نامه برای حضرت فاطمه«س»نوشتند و دادند

 

به دوستشون که حالا داره میره مکه این نامه ها رو بندازه توی جاهای

 

مختلف که بیشتر همه بر این باورند که حضرت فاطمه الزهرا در اونجا

 

خاک هستند...خلاصه...

 

من سر سال به این دنیا پا میزارم...میخواستند اسم منو فاطمه بزارند اما

 

چون اسم مامانم فاطمه است،من شدم راضیه...

 

خلاصه...بچه تکی بودم و هستم و خواهم موند...

 

اصلا هم زود جوش نیستم...دیر با همه دوست میشم،البته من با هرکسی

 

دوست نمیشم...درسته که دوستای زیادی دارم...اما فقط با با دوتاشـــون

 

صمیمی هستم...خیلی مهربونم...با معرفتم...شوخم...هرکسی بهم احتیاج

 

داشته باشه کمکش میکنم...اصلا هم بچه ی لوسی نیستم...گاهی اوقات خیلی

 

زود عصبانی میشم...

 

بالاخره...همیشه دوست داشتم خواهر و برادر داشته باشم...البته بیشتر برادر

 

دوست دارم...البته بزرگتر...دوست داشتم اسم داداشمو بذارم رضا...

 

آخه چون عاشق امام رضا هستم و هم اسم رضا به راضیه میخوره...

 

یا مثلا اسمهایی که با رضا باشند...مثل علیرضا،محمدرضا...

 

اما چی کار کنم که تا همیشه من باید بچه تکی بمونم...

 

اونایی که خواهر و برادر دارند میگن:راضیه...برو خدا رو شکر کن...

 

دیوونه ای والله که خواهر و برادر میخوای...

 

اگه این دیوونگیه آره من دیوونم...من داداش میخوام،آبجی میخوام...

 

بابا ایهاالناس...دردم رو به کی بگم؟درد این تنهایی مادرمرده رو به کی بگم....

 

به نظرم باید همیشه تنها بمونم...همیشه دلم میخواست وقتی میام خونه آبجیم بپره  

 

تو بغلم بهم بگه چی برام خریدی؟یا داداشم اومده باشه سراغ وسایلم فضولی...

 

وای... خدا...الآن اشکم درمیاد...

 

آخه چرا خدا...چرا به همه سه تا سه تا خواهر برادر میدی...نوبت من که

 

میرسه...هیچی برای دادن نداری؟هان ...راستش رو بگو...

 

گذشته از این حرفها  من۱٤ سالمه...درسم هم خوبه..معدلم نوبت اول۲٠شده...

 

رئیس شورای مدرسمون هم هستم...همین...

 

خوب..من که درد و دل کردم...حالا نوبت شماست...اگه دوست دارین میتونید

 

منو دوست خودتون بدونید و درد و دلهاتون رو به من بگین...

 

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|
500 400 50 50 wipe 2 thumb1.jpg image1.jpg thumb2.jpg image2.jpg