تبليغاتX
ღ*ღ رویای خیس ღ*ღ






درد و دل


آثار بجا يك دختر رویایی


از خط خطی های


دوستان رویایی من


از دیگر قصرهای رویایی من


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



No

نه...

    این قرارمون نبود تو بی خبر بری  

            من خسته شم که تو همسفر بری  

نه...

    این قرارمون نبود من رنگ شب بشم

            تو سرسپرده شی، من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو، خود تویی

        این تو که از خودش، بیخود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز

     گاهی به قلب من سر میزنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

           مثل پروازی تو قفس

                    این رسم همراهی نشد ای همنفس

وقتی قلبت از من جداست

           سرگردون بی همصداست

                   انگار دستت با دست من نا آشناست.........

 

No 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



?bOb oR mY loVe

  این داستان رو حتماااااااااااابخونین...

نظرتو رو برام بگین...دستم شیکست تا اینا رو تایپیدم

dEiD

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

    

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

      

شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                            این سکوت سرد و مبهم

                                        شده تنها یادگار همسفر من

                                                      قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                   مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



چه شبی!

 

تو این شبهای خط خطی

                              ستاره های پاپتی

گم شدن و نیست توی راه

                              فانوسک رفاقتی

 

 

به هر کی میخوای دل بدی

                            دل میگه به راحتی

دنیا چه آلـــــــــــــوده شده

                           به سـم بی صداقتی

 

 

پاهای عشق و عاشقی

                          تاول زده بگی نگی

انگار تموم زندگی

                         گرفته بوی کهنگی

 

 

باید با دنیا کاری کرد

                         بیشتر از اینها نشه بد

به پای عشق و عاشقی

                        مـــــــرحم دلداگی زد

 

 

باید دوباره تازه شد

                       تـوی هـوای رابطــه

باید دوباره خط کشید

                       روهرچی رسم غلطه

                       

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



bOy & gIrL

 

   پسر به دخترگفت : دوستم داری ؟! اشک ازچشمای دختر جاری شد.    

   می خواست بره که پسر دستشو گرفت و اشکاشو پاک کرد و گفت : 

   اگه دوستم نداری اشکال نداره مهم اینه که من دوستت دارم و طاقت

   دیدن اشکاتو ندارم  دختر سرشو پایین انداخت و گفت : میدونی چیه ؟

   من دوستت ندارم ! من ... من بدجوری عاشقت شدم .

   پسردستای دخترو رها کرد و باقیافه ای غمگین از دختر جدا شد .

   دختر فریاد زد : مگه دوستم نداری ؟؟ چرا داری میری ؟

   پسر جواب داد : چون دوستت دارم می خوام تنهات بذارم

   دخترگفت : فکر کنم شنیده باشی که می گن عاشقی که تنها باشه     

   توی دنیا نمی مونه !!! تو که دوست نداری من بمیرم هان ؟؟؟

   پسرگفت : آنقدر دوستت دارم که نمی خوام به خاطرمن مرتکب گناه بشی !

   چون میگن عشق یه جورگناهه . دختر : اماعشقم پا که !

   پسر  فریاد  زد : عشق  پاک  دیگه  هیچ  جای  دنیا  پیدا  نمیشه  و

   دختر و  برای  همیشه  تنها  گذاشت .


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



tHe sUn

 

tHe sUn

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



کیوان ساکت اف

K1 sAkeT

اینم کیوان جون جوووووووووووونی...این عکسه بین عکسای بقیش نابه

فدای چشمات عسیس 

قربون لبخندت حاجی

فدای جفتتون راضی


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



گلی برای...

 

a fLoWeR

This flower is for  K1 Saket of

این گل رو تقدیم میکنم به کیوان جونم

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



هر چی میکارم مال من

 

fOr mE

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو

اهل طاعونی این قبيله مشرقيم

تویی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله تنپوش پوست تو از پوست پلنگ

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو

توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش

من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب

تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو

تن ما تشنه ترين تشنهء يک قطره آب

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو

شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا

شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا

تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت

طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم

تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم

تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه

حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم

بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من

يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال من

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



دفتر عشق

 

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



جسد بی روح من

 

ديگر روز آمده است و من روي همان صندلي نشسته ام. ديگر از سرما خبري
نيست، ديگر غمگين نيستم، نمي دانم به چه خاطر است شايد به اين خاطر
كه او ديگر تنها نيست، كسي را دارد كه شريك تنهاييش باشد، كسي كه اين
بار ِ سنگين را تواند بر دوش كشد. در آنسوي پل كنار ساحل مردم جمع شده اند،
گويي به چيزي غريب مي نگرند.اری ان چیز غریب جسد بی روح من است که

 به خاطر عشق تو بر روی زمین افتاده........


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



اشک مریز عزیزم

 

اشک مریز عزیزم

غصه هایت را به من بسپار

دل من تاب ریختن اشک هایت را ندارد

ان شب که مهتاب به حرف های من و تو گوش سپرده بود

تو از عشق گفتی و من از عاشقی

تو برای عشق گریستی و دل من ویران شد

نمیدا نی هر بلور اشک هایت

 چه بی رحمانه به جانم خنجر می زند

اشک هایت را به من بسپار

من مثل باران بهاری میگریم

تا صدای خنده های تو

آسمان را به حیرت اندازد

غم های تو خرمن وجود مرا آتش میزند

بازهم میخواهی در آتش بسوزم؟

هرگز اشک مریز

دل من طاقت ندارد

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|



روز مادر...تولد فاطمه الزهرا...

سلااااااااااااااااااااااااااام

یه سلام مخصوص مخصوص مخصوص واسه مامانای گل گل گل گل...

الهی فدای همتون بشم....

مخصوصا فدای مامانی خودم....

رووووووووووووووووووز مادر مبارک....

الهی فدای دامن پر مهر و محبتتون برم من....مامانیای خودم...

شما رو نمیدونم...اما من اینجوریم که هر موقع اسم مادر رو میشنوم یاد یه خانومی

میافتم با موهای بلند طلایی...چشمای روشن«آبی..سبز...»با دستای نرم و لیطیفی

که همیشه با اونا بچش رو نوازش میکنه...دست شوهرش رو میگیره...

و...  «بیخیخی»

اما این روزا فقط بچه ها به مامانشون کادو نمیدن...شوهرا هم باید به زناشون کادو

بدن...

بابای شماها رو نمیدونم....اما بابای خودم اینجوریه که هر موقع روز مادر میشه

عین منگولا میشه...دست خودشم نیستا...مرد دیگه...مرد...همه مردا سر تا پا یه

کرباسن...اه...چرا شما اینجورین آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میدونید امشب دلم واسه کیا میسوزه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واسه اونایی که مامان ندارن تا بهش تبریک بگن...لپای مامانشون رو ببوسن...

واسه اونایی که همسرشون رو از دست دادن....تا بتونن...«بیخیخی»

یا واسه مادرایی که بچه هاشون خیلی بیخیالن...خیلی نامردن...و...«اینم بیخیخی»

این حرفا به بچه نیومده

بالاخره خودم همین جا به همه ماماناااااااااااااااااااای گل ایران زمین تبریک میگم...

رووووووووووووووووووووووزتون مبارک...

مخصوصا تو مامان جون جون جون جون جونم...

خیییییییییییییییییییییییییییلی دوستت داراااااااااااااااااااااااااااااااااام ماماناااااااااااااانی

رااااااااااااستی...تولد شما هم مبارک بی بی دو عالم...یا فاطمه الزهرا...بهترین

مامان دنیا...وااااااااااااای...خدا میدونه که امشب امام علی چقدر خوشحاله...


اگه مامانتون رو دوست دارین نظر بدین...

 


از خط خطی های: راضیه توی یکی از روزای خدادر: در ساعت:
|+|
500 400 50 50 wipe 2 thumb1.jpg image1.jpg thumb2.jpg image2.jpg